روزهای ما سه تا
ننویسید؛ برنامه های خوبتان را ننویسید... خراب میشود...
بچه یتان چنان اخلاقهای غبر قابل تحملی پیدا میکند که نمیشود توصیفش کرد؛ بهانه گیر، لجباز، گریه های بی دلیل، غرغرو.... اوففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف...
بعد در نتیجه شما دعواهایی میکنید که تصور نمیکردید روزی همچین کارهایی بکنید.
از آن طرف با همسرتان می زنید به تیپ و تاپ هم در حد تیم ملی. اعصابتان هم که در اثر رفتارهایتان با بچه تان خرد خاکشیر هست همینجوری؛ یک معجونی می شود حال به هم زن...
پ.ن: خدا را شکر ترکش هایش به بقیه برنامه هایم نخورده هنوز... ولی خیلی خسته ام از این همه درگیری با علی... می فهمی؟ خسته ام...دلم آرامش میخواهد...
تو ادامه مطلب میذارمش، بدون رمز. خواستم بگم اگه نخوندین چیزی رو از دست ندادین؛ مثل همه مطالب این وبلاگ :)
ادامه مطلب
عزیزم، جونم، قشنگم، نفسم، بهارم و ...
کلماتی که علی اضافه میکنه: تپلم، تپل مپلم، دلبلم(دلبرم)، شیرینم، شیرین زبونم، شیرین عسلم!!!
در همین حین من میگم نانازم.
علی هم با همه احساسش تکرار میکنه: درازم!!!!
لوگوی ویندوز من یه عکس از علیه. نشسته با لپ تاپ ور میره؛ دکمه استارت ویندوز رو میزنه و منوی استارت میاد روی صفحه. عکس خودشو میبینه. با ذوق تمام میگه:
مامان اینو ببین! علیه با بلوز قهوه ای. عاشقتم با اون لباس قهوه ایت!
الان پدر و پسر رفتن پایین یه فکری بکنن که ماشین رو بیارن تو پارکینگ.
فکر کنم چند روزی رو خونه نشین هستیم به سلامتی!
برای اینکه چاقو از توش نیفته.
2- داره با عمو بازی کامپیوتری میکنه :(
یه دفعه میگه سوختم. عمو میگه سوختی یا باختی؟ علی یه جوابی میده. اون هی سوال رو تکرار میکنه و روی اعصاب بچه ام میره :(
آخر سر میگه: خب اگه من بگم باختم بازم تو میگی باختی یا سوختی؟
پ.ن: هیچ خوشم نمیاد کسی بره روی اعصاب بچه ام یا سرکار بذاردش. خوشم میاد که علی هم سر کار نمیره و شکایتش رو اعلام میکنه.
کاش بفهمیم بچه های کوچیک اسباب بازی و دلقک و وسیله خندوندن و مورد تمسخر قرار گرفتن ما نیستن.
هی بابایی بابایی میگوید و شیرین زبانی میکند...
و من آتش میگیرم از فکر آن علی کوچولوی سه ساله ای که دیگر بابایش به خانه برنمیگردد...
پ.ن: دلم میخواست ادای احترامی کرده باشم به ساحت بلند شهید احمدی روشن...
هرچند دیر و هرچند اندک...
علی چشماش غرق خوابه. من سرم درد میکنه. همسرجان هم برای تکمیل پروژه امروز من و علی دیرتر میان خونه!
خسته شدم... زمان نمیگذره انگار...
برم نماز بخونم و شام درست کنم... بلکه زمان بگذره...
| Design By : Pars Skin |

