![]() من بنا به ترتب تاريخي، يك شاعر، دانشجوي كارشناسي ارشد حقوق، همسر و يك مادرم. اما در اين وبلاگ، من، فقط خودم هستم.
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
گل شب بو
زیر یک سقف صدای چیپس خوردن آدم پشت سری دلنوشته های صدرایی محمد طلا مهدی فرجی رضا امیرخانی از شاعرانه ها برای خاطر آیه ها حجت الاسلام شهاب مرادی تقویم با عشق اسمایلی اسمایلی زیبا سازی تصاویر 1 زیبا سازی تصاویر 2 زیبا سازی تصاویر 3 کوچولوها
دانیال کوچولو
آرمان کوچولو یکتا کوچولو ایلیا کوچولو مریم کوچولو رهام کوچولو مبینا کوچولو کوروش کوچولو آرشام کوچولو آرشیو کوچولوها |
روزهای ما سه تا
تهران
اگر تهران هیچ چیز نداشت جز اتوبانهای سرسبزش که میتونی در حالی که علی کوچولو تو بغلت خوابیده و صدای شجریان یا شهرام ناظری یا همای فضای ماشین رو پر کرده و آقای همسر داره با سرعت مطمئنه رانندگی میکنه و تو هر از چند گاهی نگاهش می کنی و تو دلت می میری از خوشی بودن بامردی که عاشقانه دوستش داری و با هم از هر دری سخنی میگین و البته تو این فضای رمانتیک ناخودآگاه هی بو می کشی مبادا دوباره ماشین یه چیزیش بشه و به بوی هر نوع سوختنی حساسی و آای همسر هی بگه بو از بیرون ماشینه نگران نباش و در اون یکی پارکینگ نمایشگاه رو پیدا نکنین و بیخیال بازدید از الکامپ بشین و خوش خوشون برین از کنار برج میلاد و بیمارستان میلاد رد بشین و برین فرحزاد که اصلا به قشنگی درکه نیست و البته احتمال بدین که چون روز هست و شما شب درکه رو دیدین همچین قضاوتی می کنین و بعد بیفتین تو شهرک غرب و هی تابلو ببینین بوستان نهج البلاغه و برین به سمتش و کشفش کنین که البته اگه اون روز پنج شنبه است قراره شنبه که عید قربانه افتتاح بشه کلی از فضای بازی بچه ها که شکل کشتیه خوشتون بیاد و اونجا یه پسر 2 ساله بم اسم ماکان هی به علی اشاره کنه و بگه نی نی و...
اگر تهران فقط همین اتوبانها بود و پارکها دلم میخواست بریم توش زندگی کنیم. اما می ترسم بریم و ساعتهامون به جای با هم بودن تو انتظار آقای همسر که تو ترافیک همین اتوبانها گیر کرده بگذره و تو حسرت وقتی که علی رو ببریم پارک. |+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه هشتم آذر 1388 ساعت 17:9
تهران بودیم.
از دوشنبه تا شنبه. رفتیم فرحزاد. رفتیم بوستان نهج البلاغه. رفتیم خونه آرش و نرگس. رفتیم خونه عمو برای عیادت. رفتیم خونه خاله برای ضیافت ناهار. رفتیم مسجد امیر برای دعای عرفه. و... کلی حرف عقد و عروسی بود که به محض قطعی شدن اعلام می کنم. آقای همسر دو سه روز اول مریض بود و البته با همون حال رفت الکامپ. علی یاد گرفته چیزا رو بندازه و در نتیجه توپ بازی می کنه بیا به دیدن. دیشب شام مهمون آقای همسر بودم به روش سورپرایز. تلافی اون کافی شاپی که قرار بود منو ببره اما آرش نذاشت. نمی دونم چرا لذت بردن از زندگی فراموشم شده. نمی تونم کیف کنم از ته دل. نمی دونم چرا. |+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه هشتم آذر 1388 ساعت 16:22
بزرگ شدن پسرم 7
1.
دستش رو به میله های تختش می گیره می ایسته. 2. می بوسه. 3. دست می ده. 4. سوپ رو شیرین می خوره. |+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 19:8
اینم چند تا عکس از علی کوچولوی مامان!
علی درخانه پدربزرگ پدری!
علی در حال شیطنت روی میز کامپیوتر من!
علی در حال تلاش برای چهار دست و پا رفتن!
علی و اولین سوپ!
علی و یک مدل خوابیدن خاص خودش! |+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 17:31
از دست مادر شوهر.
خانواده شوهرن دیگه.بهترینها هم که باشن باید یه جوری حالت رو بگیرن.
بله بازم قصه مادرشوهر.اما این دفعه از یه نوع دیگه اش. این مادرشوهر ما از بس آروم و ساکت و مظلوم و صبور و .... می باشند، آقاپسرشون هم که ایشون رو به عنوان الگوی مادری قبول دارن. تا تقی به توقی میخوره و کمی لحن صحبت کردن ما با آقا علی رنگ خشانت یا خستگی و بی حوصلگی به خودش می گیره، آقای همسر در ناخودآگاهشون ما رو با مادر محترم مقایسه می کنن و افاضاتی می فرمایند با این مضمون که چرا حوصله اش رو نداری و زود جوش میاری و ... خلاصه در یک کلام تو مادر خوبی نیستی. آقا! ما همینیم که هستیم.میخواستین وقت انتخاب چشمتون رو باز کنین. |+| نوشته شده توسط صبا در یکشنبه یکم آذر 1388 ساعت 16:33
محتوای این پست حذف شد.
هیچ کس درست و حسابی بهم جواب نداد.
اونایی که نمی شناختمشون هم شرمنده که پسورد ندادم. |+| نوشته شده توسط صبا در شنبه سی ام آبان 1388 ساعت 23:4
عرض کنم که...
. . . حمل بر خودستایی نباشه آقای همسر از همه تغییرات خوششون اومد. مخصوصا اولی و سومی! |+| نوشته شده توسط صبا در جمعه بیست و نهم آبان 1388 ساعت 22:47
یه پست کاملا زنونه!
این صدای پا که می آید ز دور
میزند بر هستی ام یک باره شور می شناسم این صدای پای اوست طرز ره پیمودن زیبای اوست ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط صبا در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 ساعت 20:24
خود تحویلی
خوبه آدم یه وقتایی خودش رو تحویل بگیره نه؟
کار دلخواهش رو انجام بده. برای خودش خرج کنه. به حرف دلش گوش کنه. من امروز این کار رو کردم. رفتم کلی کتاب خریدم. وای چه حالی میده!!! اینم اسم کتابام. شاید بعد از خوندن نظرم رو هم گفتم. عطر سنبل عطر کاج از فیروزه جزایری کافه پیانو از فرهاد جعفری شهری چون بهشت از سیمین دانشور من گنچشک نیستم از مصطفی مستور وسعت معنای انتظار از نادر ابراهیمی تمام زمستان مرا گرم کن از علی خدایی |+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 22:45
پروانه
دیشب یه دوست عزیزی این شعر رو برام فرستاد. خیلی قشنگ بود. چه کسی می داند که تو در پیله خود تنهایی؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله ات را بگشای تو به اندازه پروانه شدن زیبایی!
|+| نوشته شده توسط صبا در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 15:41
|