تبليغاتX
روزهای ما سه تا

روزهای ما سه تا

دوستان! عزیزان من! از من به شما نصیحت:

ننویسید؛ برنامه های خوبتان را ننویسید... خراب میشود...

بچه یتان چنان اخلاقهای غبر قابل تحملی پیدا میکند که نمیشود توصیفش کرد؛ بهانه گیر، لجباز، گریه های بی دلیل، غرغرو.... اوففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف...

بعد در نتیجه شما دعواهایی میکنید که تصور نمیکردید روزی همچین کارهایی بکنید.

از آن طرف با همسرتان می زنید به تیپ و تاپ هم در حد تیم ملی. اعصابتان هم که در اثر رفتارهایتان با بچه تان خرد خاکشیر هست همینجوری؛ یک معجونی می شود حال به هم زن...


پ.ن: خدا را شکر ترکش هایش به بقیه برنامه هایم نخورده هنوز... ولی خیلی خسته ام از این همه درگیری با علی... می فهمی؟ خسته ام...دلم آرامش میخواهد...

نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 9:35 توسط صبا|

این پست یه جورایی یادداشت شخصیه. یه مراقبه و محاسبه شاید. شایدم بلند فکر کردن و تشویق کردن یه آدم، خودش را!!!

تو ادامه مطلب میذارمش، بدون رمز. خواستم بگم اگه نخوندین چیزی رو از دست ندادین؛ مثل همه مطالب این وبلاگ :)


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 0:20 توسط صبا|

طبق معمول خیلی وقتها من دارم قربون صدقه اش میرم. گاهی هم اون میگه و من تکرار میکنم:

عزیزم، جونم، قشنگم، نفسم، بهارم و ...

کلماتی که علی اضافه میکنه: تپلم، تپل مپلم، دلبلم(دلبرم)، شیرینم، شیرین زبونم، شیرین عسلم!!!

در همین حین من میگم نانازم.

علی هم با همه احساسش تکرار میکنه: درازم!!!!


لوگوی ویندوز من یه عکس از علیه. نشسته با لپ تاپ ور میره؛ دکمه استارت ویندوز رو میزنه و منوی استارت میاد روی صفحه. عکس خودشو میبینه. با ذوق تمام میگه:

مامان اینو ببین! علیه با بلوز قهوه ای. عاشقتم با اون لباس قهوه ایت!

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 17:4 توسط صبا|

و نفخت فیه من روحی...

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 19:51 توسط صبا|

بخوانید


پ.ن: ببخشید اشتباهی لینک مطلب پاک شده بود.

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 20:24 توسط صبا|

از دیشب برف اومده در حد تیم ملی.

الان پدر و پسر رفتن پایین یه فکری بکنن که ماشین رو بیارن تو پارکینگ.

فکر کنم چند روزی رو خونه نشین هستیم به سلامتی!


نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 18:29 توسط صبا|

1- داره یه بشقاب میوه خوری رو با یه کارد داخلش میبره بده به عموش. خیلی با احتیاط و آروم قدم برمیداره. عمو میگه چرا اینقدر آروم میای؟ وقتی میرسوندش با یه حالتی ناشی از اینکه جواب خیلی بدیهیه میگه:

برای اینکه چاقو از توش نیفته.


2- داره با عمو بازی کامپیوتری میکنه :(

یه دفعه میگه سوختم. عمو میگه سوختی یا باختی؟ علی یه جوابی میده. اون هی سوال رو تکرار میکنه و روی اعصاب بچه ام میره :(

آخر سر میگه: خب اگه من بگم باختم بازم تو میگی باختی یا سوختی؟


پ.ن: هیچ خوشم نمیاد کسی بره روی اعصاب بچه ام یا سرکار بذاردش. خوشم میاد که علی هم سر کار نمیره و شکایتش رو اعلام میکنه.

کاش بفهمیم بچه های کوچیک اسباب بازی و دلقک و وسیله خندوندن و مورد تمسخر قرار گرفتن ما نیستن.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 16:23 توسط صبا|

علی هی دور و بر بابا میچرخد...

هی بابایی بابایی میگوید و شیرین زبانی میکند...

و من آتش میگیرم از فکر آن علی کوچولوی سه ساله ای که دیگر بابایش به خانه برنمیگردد...


پ.ن: دلم میخواست ادای احترامی کرده باشم به ساحت بلند شهید احمدی روشن...

هرچند دیر و هرچند اندک...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:57 توسط صبا|

صبح من 9 و علی 10 بیدار شده ایم. رفته ایم خرید. اومدیم خونه ناهار خورده ایم. عصر نخوابیده ایم. کلی بازی کرده ایم. کلی کاردستی درست کرده ایم. کلی کتاب خوانده ایم.

علی چشماش غرق خوابه. من سرم درد میکنه. همسرجان هم برای تکمیل پروژه امروز من و علی دیرتر میان خونه!

خسته شدم... زمان نمیگذره انگار...

برم نماز بخونم و شام درست کنم... بلکه زمان بگذره...

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 17:38 توسط صبا|

وقتی صدای تیتراژ اخبار میاد، هر جا که باشه خودش رو میرسونه پای تلویزیون و منتظر میشینه تا اخبار ورزشی شروع بشه!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 15:8 توسط صبا|


آخرين مطالب
» نصیحت
» تغییرات
»
»
»
» برف
» حاضرجوابی
»
» چقدر دیر میگذره امروز...
»
Design By : Pars Skin